داستان بوی نان

پیرمردی نابینا هر روز کنار نانوایی سنگک می‌نشست و فقط بوی نان را استشمام می‌کرد. کاسب‌ها دلشان می‌سوخت، گاهی یک نان رایگان به او می‌دادند. یک روز یکی پرسید: «بابا، چرا هر روز می‌آیی فقط بو بکشی؟» پیرمرد گفت: «جوان، من شصت سال پیش در همین محله نانوا بودم. یک روز پسربچه‌ای یتیم آمد و گفت فقط می‌خواهد بوی نان را ببرد برای مادر بیمارش که ماه‌هاست نان نخورده. من به او نان دادم، اما او گفت: “مادرم چشمش را از دست داده، اگر فقط بو را ببرم باور می‌کند که نان آورده‌ام.” امروز من همان پسربچه‌ام… حالا خودم نابینا شده‌ام و فقط می‌آیم بوی نان را ببرم برای مادرم که بیست سال پیش مرد، شاید در بهشت باور کند که هنوز برایش نان می‌پزم.»

3 سوال
132 شرکت‌کننده
65 تکمیل‌کننده
%49 نرخ تکمیل

ورود به بازی

لطفاً اطلاعات خود را وارد کنید

لطفاً نام نمایشی خود را وارد کنید
این اطلاعات برای ثبت در تالار افتخارات استفاده می‌شود